از بازگشت دوبارۀ طالبان به قدرت بیش از سه سال گذشته است. آنان در ادامۀ سیاستگذاریهای و مدیریت زمانپریشانۀ خود، امسال دانشآموزان پسر را ملزم کردهاند که برای «دیندار شدن با قرائت افغانی» و «نجات از کفر و بیدینی با همین قرائت»، لُنگی و عمامه به سر کنند و پیراهن و تنبان بپوشند!
در سالهای قبل نیز این گروه، دختران بالاتر از صنف 6 و دختران دانشجو را خانهنشین و اندکزنان فعال در رسانهها را مجبور به پوشاندن صورتهای شان با ماسک کرده و نیز کارمندان زن را از تمامی بخشها به مرخصی اجباری فرستاده یا مجبور به ترک وظیفه کردهاند. مردان را نیز، بهخصوص در ادارات، مجبور کردهاند که طبق آیین آنان لباس بپوشند و ریش و مو بگذارند و حتی به همان ذوق و سیاق، کفش و کلاه به سر کنند.
این کارهای طالبان یادآور و روایتگر تقابل و نزاع سنت و مدرنیته به شیوۀ خاص افغانی است. تقابلی که به همین شیوه بیش از یک سده عمر کرده است و شروع کنندۀ جدی آن از سنگر مدرنیتۀ افغانی، امان الله بود. شاهی که پس از مسافرت به ملک فرنگیان و با دیدن مظاهر و راه نابرده به درون تمدن در آن ملک، تصور کرد مدرنیته و تجدد، کلاه لبهدار (شاپو) و کت و شلوار مردان و کت و دامن و سر و پای عریان زنان است. به همین دلیل و بر مبنای همین فهم بیریشه و با همین شیوه، امان الله و زنش ثریا، مدرن شدند و تلاش کردند جامعۀ سنتگرای افغانی را نیز مدرن بسازند. پس از امان الله و بعد از حکومت تعداد سنتگرا به سبک افغانی، بار دیگر این خلقیها و پرچمیها بودند که میخواستند به سبک امان الله و البتۀ با شیوۀ متفاوت و خشونتبار جامعه را مدرن بسازند. اشرف غنی احمدزی نمونۀ دیگر از پیروان امان الله بود که زنش، رولا، را ثریا میدانست و در صدد نوسازی جامعۀ افغانستان بود.
در برابر امان الله و تجددگرایان مانند او، سنتگرایانی مانند حبیب الله کلکانی، دستهای از مجاهدین علیه شوروی و طالبان قرار دارند. سنتگرایانی که میخواهند تمامی مظاهر تجدد را از جامعۀ افغانستان و حتی تمام جوامع انسانی پاک کرده و بهجای آن، مظاهر سنت را جایگزین سازند.
این دو طیف و طرف در عین تقابل ایدئولوژیک، استراتژی یگانهای برای مسلطسازی گفتمان خویش دارند و از چشمانداز واحد به پیرامون خود مینگرند.
استراتژی طالبان و حبیب الله کلکانی عین همان استراتژی امان الله و خلقیهایی چون حفیظ الله امین است که میخواهند با تغییر ظاهر و صورت زندگی، عمق و درون آن را متحول بسازند. این دو دسته از این واقعیت که تغییر ظاهر و صورت زندگی، الزاما به تغییر عمق و محتوا و درون آن نمیانجامد یا غافلاند یا پاک جاهل و بیگانهاند. هر کدام از غفلت یا جهل باشد، این واقعیت را نمیتواند متحول بسازد که تغییر عمق و درون، صرفا زمانی ممکن است که همین عمق و درون با همان ویژگی خاص خود درک شود و راه درست و مسیر معقولی برای تغییر آن انتخاب گردد.
افزون بر شراکت این دو طیف در استراتژی، آنان چشمانداز مشترک نیز دارند. چشماندازی که فراهم آمده از محیط زندگی، به خصوص در زمان کودکی، و برساختۀ عناصری چون قومیت، زبان، سنتهای قبیلهای و کمبودهای اقتصادی و اجتماعی است.
نتیجۀ این پدیدهها در کنار هم، بسترساز شکلگیری «حکومتگری بیمغز» و به قدرت رسیدن «حاکمان بیعقل» میشود. حاکمان بیعقلی که دین را لنگی و ریش و مدرنیته را عریانی و لُچی میفهمند. غافل از این که دین، لنگی و ریش نیست و مدرنیته، عریانی و لُچی نیست.
دکتر علی راستین