رهبر طالبان، ملاهبت الله در سخنرانی عیدانۀ خود، فقر و بیچارگی مردم افغانستان را خواست خداوند و محصول تقدیر ازلی این مردم دانسته و خود و گروهش را در این زمینه بیتقصیر و هیچ کاره اعلام کرده است. نسبت دادن بیچارگی انسان به خواست خداوند و تقدیر ازلی و «حتمی انگاشتن قضا و قَدَر» و نفی تدبیر و مدیریت انسانی، باور قدیمی است که بیش از هرکسی، سیاستمداران حیلهگر از آن بهره بردهاند. در تاریخ اسلام، اولین حاکمی که برای تقویت این باور و همگانیسازی آن بسیار کوشید، معاویه بن ابوسفیان بود. او در موقعیتهای مختلف، منتقدین خود را با استناد به حتمی بودن قضا و قدر الهی و نفی اختیار آدمی، ساکت میکرد.
معاویه که در حیلهگری جزء سرامدان عصر خود بود از انديشۀ جبر و حتمی دانستن قضا و قَدَر به عنوان ابزار تسلّط بر جامعه، حمايت کرده و آن را مايۀ بقای حكومت خود و وارثانش مىدانست. او از اين طريق تودۀ گرسنه و برهنه را از انقلاب و يورش بر حكومت باز مىداشت و آشكارا مىگفت: «آنچه در جامعۀ ما مىگذرد، همگى تقدير الهى است و كسى را جاى اعتراض بر حكم و تقدير او نيست، و اگر انسانى كاخنشين و انسانى ديگر خاكنشين است، همگى مربوط به تقدير الهى است و كسى را ياراى مقابله با قضا و قدر او نيست.»
معاویه وی وقتی فرزند خود يزيد را که در ناکارآمدی و زشتی نمونۀ تمامی زمانهاست، به عنوان خليفۀ مسلمانان نصب كرد و با تهديد و تطميع از برخى انصار و مهاجر براى او بيعت گرفت، مورد اعتراض «امالمؤمنين» عایشه و «عبدالله بن عمر» واقع شد. معاویه در پاسخ امالمؤمنین گفت: خلافت «يزيد» تقَدير الهى است و بر بندگان او در امور مربوط به خود، اختيارى نيست». به عبدالله بن عمر، که هم فرزند خلیفۀ دوم مسلمین و هم خود از صحابی بود، گفت: «من تو را از اينكه در ميان مسلمانان تفرقه بيفكنى و خون آنان را بريزى، باز مىدارم. كار يزيد، قضائى از قضاهاى خدا بود و بندگان درباره كارهاى خدا اختيارى ندارند!» (الامامة و السياسة، نگارش ابن قتيبه، ج ۱، ص ۱۶۷).
این در حالی است که در همان زمان کسی مانند علی بن ابی طالب، تربیت شده دامان پیامبر اسلام (ص) در پاسخ به یکی از همراهانش که میپرسد: «آیا رفتن ما به سمت شام (برای جنگ صفین) قضا و قدر الهی بود؟»، میگوید: «وَيْحَكَ لَعَلَّكَ ظننتَ قَضاءً لازماً وَ قَدَراً حاتِماً وَ لَوْ كانَ ذلِكَ لَبَطَلَ الثَّوابُ وَالْعِقاب وَسَقَطَ الْوَعْد وَالْوَعيدُ. (نهج البلاغه، صبحى صالح، بخش حكمت، شماره ۷۸.) وای بر تو؛ گمان كردى كه قضا و قدر الهى به صورت يك تقدير لازم و الزامى است، اگر چنين باشد پاداش و كيفر، وعده و وعيد باطل مىگردد.
پس از معاویه بن ابوسفیان و پیش از ملا هبت الله نیز بسیار دیگر از مجبور بودن انسان و ضروری و حتمی بودن قضا و قدر الهی و تقدیر ازلی سخن گفته اند. اما مسلَّم است که در تمامی این موارد، بیش از آن که فهم و تدبر عقلی عامل سخن و گفتن باشند، قدرت و انگیزۀ حفظ سلطه برسازندۀ سخن و گفتار است.
زیرا این نوع گفتار و این سخنان جدا از آن که در برابر آیاتی چون: «وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسٰانِ إِلاّٰ مٰا سَعىٰ» (النجم: ۳۹) قرار میگیرد، فلسفه کلی بعثت پیامبران و وجود پاداش و عقاب را از ریشه و سرگاه نفی و نابود میکند و در برابر عدالتی میایستد که امر قطعی و کلی حاکم بر هستی است.
همچنین وقتی انسان مجبور به جبر الهی و مقدر به تقدیر ازلی است، هدایت و عدم هدایت معنا ندارد که پیامبران برای انجام آن مأمور شوند یا فردی به دلیل انجام کاری که خود بدان اختیار ندارد، پاداش گیرد یا به کیفر برسد.
با این وصف، حواله دادن بیچارگی انسان به خواست خداوند و تقدیر ازلی، ترفند کهنۀ سیاسی است که چه بعد از ظهور اسلام و چه قبل از آن، بیش از هر کسی سیاستمداران حیلهگر و مردم فریب برای تداوم سلطۀ خویش و زدودن ریشههای اعتراض و مقاومت بدان متوسل شدهاند. با کمال تأسف این ترفند در عین کهنگی بسیار و ضدیت بیش از اندازه با عقل و خرد، همچنان در میان تودههای ناآگاه و جاهل کارآمد و قناعت دهنده است.
علی راستین