فارسی
|
English
|
لوگوی همدلی مردم افغانستان

حزب همدلی مردم افغانستان

The People Of Afghanistan's Empathy Party

مقاله: مهاجر (شعری از مرحوم رازق فانی)

مهاجر (شعری از مرحوم رازق فانی)

1404/09/09
مهاجر (شعری از مرحوم رازق فانی)

سحرگاهی، ز بازی‌گاه طفلان،

کودکم با چشم تر برگشت،

و با بغضی که بودش در گلو پرسید:

بگو بابا!

مهاجر چیست؟

دشنام است، یا نام است؟

***

از آن پرسش

دلم لبریز یک فریاد خونین شد،

و مروارید اشکی،

از کنار چشم من،

بی پرده پایین شد،

ولی آهسته چشمم را به پشت دست مالیدم،

و در ذهنم برای آنچنان پرسش جواب نغز پالیدم..

***

بدو گفتم:

ببین فرزند دلبندم،

تو میدانی که میهن چیست؟

بگفت: آری،

تو خود روزی بمن گفتی

که: میهن خانه اجداد را گویند،

زدم بوسی به رخسارش

و غمگینانه افزودم،

اگر در یک شب تاریک

مشتی دزد و رهزن

خانه‌ی بابات را سوزند

و هر سو آتش افروزند

و تو از وحشت دزدان برون آیی،

و شب ها را به روی سنگفرش مردم دیگر بیاسایی،

مهاجر میشوی فرزند،

مسافر میشوی دلبند.

***

سرشک تازه‌ای چشمان فرزند مرا تر کرد

و اندوهی روانش را مکدر کرد

و آنگه گفت: دانستم

مهاجر آدم بی‌خانه را گویند.

و من مصراع شعر ساده‌اش را ساختم تک بیت،

و در زیر لب افزودم:

نکو گفتی عزیز من

مهاجر آدم بی‌خانه را گویند

مهاجر قمری بی‌لانه را گویند..

برچسب ها