فارسی
|
English
|
لوگوی همدلی مردم افغانستان

حزب همدلی مردم افغانستان

The People Of Afghanistan's Empathy Party

مقاله: افغانستان؛ جغرافیای عقیم از زایش دیالکتیک

افغانستان؛ جغرافیای عقیم از زایش دیالکتیک

1404/01/09
افغانستان؛ جغرافیای عقیم از زایش دیالکتیک

افغانستان؛ جغرافیای عقیم از زایش دیالکتیک

(آغال بهار تحصیلی و مرور پریشان‌گویی‌های یک معلم از روزهای ناکامی!)

گفته‌اند: دیالکتیک (گفتگو) پُلی میان ناهمدلی و همدلی و سکویی برای پریدن از اختلاف به اتحاد است. آدم‌ها و پدیده‌های ناهمدل و مختلف با عبور از این پل و پریدن از این سکو به میدان وحدت، همدلی و اتحاد می‌رسند. این شاید عام‌ترین تعریف از دیالکتیک باشد؛ یا شاید عام‌ترین تعریف دیالکتیکی باشد که در فضای فلسفی غالب بوده است. با توجه به این تعریف می‌توان افغانستان را جغرافیایی دانست که از زایش و تحقق دیالکتیک عقیم است. این عقیمی خاص حوزه‌ی سیاست و مردم عوام این کشور نیست؛ بلکه در سایر حوزه‌ها و از جمله در حوزه‌ی تعلیم و تربیت و میان خواص نیز وضعیت همین است. گواه این ادعا، تجربه‌ی شخصی من است که در همین چند ماه اخیر رقم خورد. در این چند ماه، مشغول تدریس «فلسفه» در یک دانشگاه خصوصی بودم. تمام تلاشم بر این بود که به‌عنوان یک معلم و در نقش یک انسان، موضوعات معین را به دانشجویان در نقش انسان‌های چون خودم و البته متفاوت از خودم (دیگری) ارایه کنم.

اما این تلاش‌ها در طول چهارونیم ماه بی‌نتیجه و نافرجام بود. دلیل عقیمی و نافرجامی این تلاش، ناتوانی دانشجویان در خروج از ذهنیت‌شان بود. آنان هرگز نتوانستند مرا به‌عنوان یک انسانی چون خود و اندکی متفاوت از خود به رسمیت بشناسند. آنان که پشتون، تاجیک، ازبیک و یا هزاره و شیعه یا سنی بودند مرا در قالب یک هزاره‌-شیعه-غزنوی دیدند. من نیز شاید نتوانستم ذهنیتم را به‌نفع عینیت کنار بگذارم. نتوانستم از واقعیت‌های چند لایه و فروخفته در بستر شبه‌واقعیت‌ها، به نفع حقیقت عریان راه کج کنم. دوست و عزیزی که اکنون این متن را می‌خوانی، صادقانه در پیشگاه تو اقرار می‌کنم که من هم آنان را نه انسان، که متعلق به فلان قوم، آن مذهب و آن منطقه دیدم. در این فضای عقیم و بسته، فهم قربانی شبه‌فهم شد. نه آنان از موضوعات تعیین‌شده چیزی فهمیدند و نه من چیزی بیان کردم. بنابراین اگر دیالکتیک، تلاش برای عریان‌سازی حقیقت از جامه‌ها و پوشه‌های مجاز و واقعیت باشد، ما در این تلاش سخت ناتوان و عاجزیم.

دوست دانا از آن روزهای دور که برای اولین بار با دیالکتیک و گفتگو آشنا شدم، در آغاز آن را سبک و ناچیز تصور می‌کردم. اما اکنون، درست یا نادرست، احساس می‌کنم تنها راه رهایی افغانستان و جوامع توسعه‌نیافته‌ی دیگر از بن‌بست‌های فراروی‌شان، دیالکتیک و گفتگویی است که بتواند از فرض‌ها عبور کند و به مسئله و مسئله‌سازی بیانجامد. لکن پیش از هر دیالکتیکی باید «خود» و «دیگری» را به‌درستی از هم تفکیک کرد. باید روشن کرد با آنچه/آنکس که دیالوگ می‌کنیم، موجودی است که او را «خود» در ذهن خویش ساخته‌ است و بخشی از «خود» فرد است یا واقعا «دیگری» است و در بیرون از ذهن فرد وجود دارد. کاری که من و محصلانم در این چهارونیم ماه موفق به انجام آن نشدیم. ما نتوانستم «دیگری» را به‌عنوان انسان و به‌عنوان موجودی صاحب فهم، از فرد وابسته به قوم، زبان، مذهب و... به‌عنوان اموری که جزء ذهنیت و به‌تعبیری جزء «خود» فرد مواجه با دیگری است تفکیک کنیم. ما در این چهارونیم ماه، پیوسته بر این بودیم که فلسفه دانشی است متعلق به انسان هزاره‌ی شیعه‌ی متمایل به ایران و انسان سنی پشتون و تاجیک، صاحب حدیث و روایت است و بی‌نیاز از آنچه ایرانیان از یونانیان به عاریت گرفته‌اند.

در ضمن در این چهارونیم ماه اندکی ایدئالیسم برایم معنا و توجیه یافت. چیزی که پیش‌تر هیچ تصویر روشن از آن نداشتم و ایدئالیسم را گونه‌ی توهم‌زدگی یا خیال‌پردازی می‌دانستم. نیز در این مدت، ذهن و عین و خود و دیگری بیش از آن‌چه که فکر می‌کردم، مهم جلوه کردند.

خواننده گرامی، من این چند سطر را در حالی می‌نویسم که فکر می‌کنم شکل نگرفتن دیالکتیک، دلیل اصلی به‌وقوع نپیوستن تعلیم و تربیت در افغانستان است. بلکه، ممکن نشدن تعلیم و تربیت در افغانستان!

حضرت دوست، احتمالا این ادعا در نگاه نخستین و در دید جناب شما که از افزایش چند صد در صدی تعداد مکاتب، دانشگاه‌ها، متعلمین و محصلین در دو دهه گذشته خبر دارید و آمارهای آن‌چنانی وزارت‌های معارف و تحصیلات را می‌بینید، بسیار بدبینانه و غیرواقعی جلوه کند. شاید حق با شما باشد و این فرض نه در خارج و عین که در ذهن ویران من باشد. اما در عین حال ممکن است حق با من باشد؛ چنان‌چه من مدعی درستی فرض و ادعای خود هستم. دلیل من برای این ادعا، نبود آثار تعلیم و تربیت در جغرافیای افغانستان است.

مگر نه این است که تعلیم و تربیت می‌تواند و باید «انسان سازگار» را به‌وجود آورد؟ مگر نه این است که آموزش و پرورش باید آدمی را «عاشق زیبایی» سازد؟ مگر نه این است که تعلیم و تربیت به آدمی «توان گفتگو» بخشد؟

اگر آثار تعلیم و تربیت همین‌ها است، که هست، در افغانستان هیچ تعلیم و تربیتی به‌وقوع نمی‌پیوندد؛ زیرا در این جغرافیا هیچ انسانی سازگار نیست. در این جغرافیا، عشق به زیبایی جزء محالات است و نیز توان گفتگو معنای جز درماندگی ندارد.

علی‌شاه فایق

17 سنبله 1398

کابل. برچی