طالبان یک گروه ایدیولوژیک و بنیادگراست که بهمنظور برچیدن بساط تنظیمهای جهادی، از سوی پاکستان روی کار آمد. پیش از طالبان، گروههایی زیر نام تنظیمهای جهادی، با حمایت پاکستان در افغانستان میجنگیدند. با دستیابی رهبران جهادی به قدرت، اختلافات نیز در میان آنان به اوج رسید و منجر به وقوع جنگهای داخلی شد. این اختلافات ناشی از نبود برنامه لازم برای حکومتداری بود؛ اما فراتر از آن، رهبران جهادی بهگونه مستقیم به پاکستان و ایران وابسته بودند. رهبران جهادی، با فروپاشی اتحاد شوروی، دیگر آن کارایی خود را نزد حامیانشان نداشتند و بیشتر از پیش تلاش میکردند تا پاکستان و ایران را خوش نگه دارند. روی این ملحوظ، به اختلافات داخلی و شعلهور ساختن جنگ در افغانستان دست زدند. ولی طالبان توانستند بساط سران جهادی را برچینند و خود را بهعنوان حاکمان بلامنازع در اکثریت مناطق افغانستان – به استثنای برخی از مناطقی که مقاومت کرده بود – ثابت کنند؛ اما با وقوع رویداد یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ در امریکا، بخت سران جهادی بار دیگر برای رسیدن به قدرت باز شد. این رهبران، در بیست سال دوره جمهوریت، همواره تلاش کردند تا برای منافع حزبی، قومی و گروهی از هیچ اقدامی عقب نمانند. تا زمانی که در قدرت بودند، به ثروت دست یافتند و اگر بیرون از دستگاه دولت بودند، برای تخریب نظام میکوشیدند. دست داشتن در فسادهای گسترده اداری و برنامههای کلان اقتصادی، از دیگر مواردی بود که این رهبران جهادی در آن نقش داشتند. قومیسازی ارزشهایی مانند دموکراسی، حقوق بشر و عدالت اجتماعی نیز از شاهکاریهایی بود که رهبران جهادی در بیست سال گذشته انجام دادند. ولی با به قدرت رسیدن دوباره طالبان، به کشورهای دیگر رفتند تا در کنار خانوادههای خود به تجارت و زندهگی ادامه دهند.
حالا که از حاکمیت طالبان حدود چهار سال میگذرد، هرازگاهی نشستهایی پیرامون مسایل افغانستان بهگونه فزیکی و مجازی برگزار میشود. در کنار این، اتحادها و مجمعهایی شکل گرفته که اکثریت اعضای آن را رهبران جهادی، مقامهای دولت پیشین و کسانی تشکیل میدهند که بهگونه مستقیم در سیاست افغانستان در بیست سال گذشته مداخله داشتند. این اتحادها، مانند گذشته، ثبات نداشته و پس از مدتی دچار انشعاب شدهاند. در نزدیکترین مورد، گسست جبهه مقاومت و حزب جمعیت از مجمع ملی برای نجات افغانستان را میتوان مثال آورد. دلیل جدایی این دو جریان – آنگونه که در اعلامیههای آنان آمده است – عدم سازگاری با برنامههای مجمع ملی برای نجات افغانستان بوده؛ اما واقعیت امر میتواند اختلافات بر سر منافع باشد.
با اینحال، آیا رهبران جهادی میتوانند بدیلی برای طالبان باشند؟
یکم:
با توجه به رویکرد رهبران جهادی در دو دهه گذشته، آنان ظرفیت لازم را برای حکومتداری ندارند. تنظیمهای جهادی بیشتر فردمحور بوده و از دریچه منافع گروهی و قومی به سیاست و قدرت نگاه میکنند. قومیسازی روندهای دموکراتیک و برخورد ابزاری نسبت به انتخابات و مردمسالاری، از جمله کارکردهای رهبران جهادی است. اگر فردا طالبان کنار زده شوند و زمینه برای رهبران جهادی فراهم گردد، افغانستان بار دیگر در باتلاق جنگهای داخلی خواهد افتاد؛ مگر اینکه قدرت بزرگی مانند امریکا، همچون ۲۰۰۱، همه را دور یک میز جمع کند.
دوم:
اختلافات درونگروهی از عمدهترین مشکلاتی است که در چهار دهه گذشته دامنگیر تنظیمهای جهادی بوده است. هرچند رهبران جهادی ظاهر دموکرات به خود گرفتهاند و به ثروتهای بیشمار دست یافتهاند، اما افکار، رویکرد و نگاهشان نسبت به سیاست، متاثر از ارزشهای دینی و مذهبی است. برتریطلبی در میان آنان بهوضوح دیده شده و هیچ برنامه مدونی در راستای مبارزه با طالبان و نظام پس از این گروه ندارند.
سوم:
عدم باورمندی به رویکردهای سازمانی؛ رهبران جهادی که هرکدام خود را نماینده یک بخش کلانی از مردم میدانند، نمیخواهند به قدرت سازمانی برسند که در آنجا همهچیز از مجرای یک برنامه به پیش میرود. باور آنان نسبت به حزب، اتحاد و شورا، منفعتمحور است. با پوشش قومی، همواره تلاش کردهاند تا به ثروت بیشتر دست یابند. در حال حاضر، مناطق استراتژیک افغانستان را قومیسازی میکنند تا از این طریق مورد حمایت قدرتهای بزرگ قرار گیرند.
چهارم:
اختلافات مذهبی از دیگر مواردی است که مانع انسجام سران جهادی شده است. در زمان جنگ سرد، که سران مجاهدین مورد حمایت مستقیم غرب و پاکستان بودند، از اثر اختلافات مذهبی به دو گروه هفتگانه و هشتگانه سنی و شیعه تقسیم شده بودند. رهبران جهادی سنی، نگاه برتریطلبانه نسبت به شیعهها دارند. آنچه رهبران سنی با طالبان مشترک دارند، برتریطلبی مذهبی و قومی است.
پنجم:
پاکستان، خاستگاه مشترک سران مجاهدین و طالبان بوده است. پاکستان برای عملیکردن برنامههای استراتژیک خود در افغانستان، گروهها را ایجاد میکند و از آنان در مواقع ویژه استفاده مینماید. دیروز مجاهدین برای هدفی روی کار آمدند و امروز طالبان. اینکه طالبان از تقسیم قدرت با رهبران مجاهدین انکار میکنند، در واقع سخن آیاسآی از زبان طالبان است. در کنار این، رهبران مجاهدین در سال ۲۰۱۷ در روسیه، به فرمایش پاکستان با طالبان دیدار کردند تا بر دولت پیشین افغانستان فشار وارد کنند. روزی که جمهوریت سقوط کرد، تعداد زیادی از این رهبران مجاهدین برای دیدار با وزیر خارجه پاکستان صف بسته بودند. موضعگیریهایی که رهبران جهادی زیر نام مخالفت با طالبان دارند، پوششی و کذب است. همه گروههای نیابتی پاکستان هستند. در آخرین مورد، برخی از رهبران مجاهدین، حملات هوایی هند بر پاکستان را نکوهش کردند. این خود وابستهگی این رهبران را به پاکستان نشان میدهد.
با توجه به موارد بیانشده، مجاهدین نمیتوانند بدیلی برای طالبان باشند؛ اما این به معنای آن نیست که هیچ بدیلی برای طالبان وجود ندارد. در حال حاضر، زنان با شکلدهی جنبشهای اعتراضی توانستهاند حاکمیت طالبان را در داخل افغانستان به چالش بکشند. جنبشهای اعتراضی زنان، پس از به قدرت رسیدن دوباره طالبان، اعتراضهای خود را بهگونه آشکار آغاز کردهاند. طالبان اعضای این جنبشها را دستگیر و شکنجه کردهاند تا از گسترش این اعتراضها جلوگیری کنند؛ اما نهتنها صدای زنان خفه نشد، بلکه رساتر شده است. زنان در نشستهای بینالمللی میدرخشند تا به حقوقشان دست یابند. اگر زنان بتوانند برنامههای منسجم و واحدی را به وجود آورند و اهمیت این برنامهها را جامعه جهانی درک کند، بدون شک، زنان نقش کلیدی را در براندازی رژیم طالبانی خواهند داشت. در کنار این، گروههای مدنی، دیاسپورا و نیروهای جوان تحصیلکرده، میتوانند بدیلهای خوبی برای طالبان باشند. پس لازم است تا همه گروههای مدنی و سیاسی، فعالیتهای خود را در راستای به چالش کشیدن بیشتر طالبان تشدید ببخشند. پیش کشیدن مسایل سمتی، قومی و اختلافات گذشته، قطعاً به ضرر گروههای مخالف طالبان تمام خواهد شد. طالبان تلاش میکنند تا با پیش کشیدن موضوعات قومی و زبانی، اختلافات را در میان گروههای مخالف خود به هدف سربازگیری از میان آنان بیشتر کنند
https://8am.media/fa/