طالبان، چهچیزی تعلیم میدهند؟!
سوم حمل 1401 که بنا بود روز بازشدن دروازههای مکاتب افغانستان در قرن جدید شمسی بر روی همهی کودکان واجبالتعلیم این کشور باشد، بر روی دختران صنوف 7 به بالا بسته ماند! از آن زمان، اکنون سه سال گذشته و امروز شنبه 2 حمل 1404، چهارمین سالی است که دروازههای مکاتب بر روی دختران صنوف 7 به بالا مسدود است.
این تصمیم طالبان در سال 1401 با واکنشهای گستردهای در داخل و خارج افغانستان روبرو شد. اولین واکنشها، واکنش خود شاگردان دختر بود که طالبان و جهان را مخاطب قرار داده و با چشمان گریان پرسیدند: چرا ما باید محروم از تحصیل باشیم؟
در آن زمان من ویدیویی را دیدم که یکی از شاگردان دختر با گریه و اندوه شدید میگفت: چرا ما باید مکتب نرویم؟ [درحالیکه] ما هم بشر هستیم. ما هم انسان هستیم. ما هم از همین افغانستان هستیم.
این سخنان آن شاگرد که بسیار اثرگزار بود، و فرضیههای مطرحشده از سوی او، که بهشدت قابل تأمل بود، مرا به بخشی دیگر و عمیقتر مسألهی تعلیموتربیت در افغانستان رهنمون شد. سخنان او، این سوال را در ذهن من مطرح کرد که: طالبان، به دانشآموزان و شاگردانی که به مکتب راه دادهاند، چه چیزی تعلیم خواهند داد؟
آیا طالبان فرصت درک «انسان بودن و بشر بودن زنان و دختران» را به شاگردان مکاتب تحت سیطرهی خود خواهند داد؟ آیا طالبان به شاگردان این فرصت را خواهند داد که بفهمند همهی آدمها، جدا از تعلق قومی، زبانی، مذهبی، جنسیتی و سایر تعلقات ماهوی، انسان هستند و برابرند؟
این پرسشهای من بر این فرض استوار است که «تعلیموتربیت، توان نظمبخشی جامعه و توان شکلدهی شخصیت آدمها را دارد؛ و اینکه الزاما این کارکرد، مثبت و در جهت آرمانهایی چون عدالت، برابری و دیگرپذیری نیست.»
بنابراین، بایسته است که ما به میزان حساسیت نسبت به اصل جریان یافتن تعلیموتربیت، بهخصوص تعلیموتربیت زنان و دختران، نسبت به محتوا و نصاب تعلیمی و تربیتی و آنچیزی که از سوی طالبان تعلیم داده میشود نیز حساس باشیم و نگاه انتقادی داشته باشیم.
ضرورت این نوع نگاه، زمانی بیشتر درک میشود که بدانیم باورهای کنونی ما، که غالبا دیگرستیزانه و انحصارگرایانه، نابخردانه و مبتنی بر برتریجویی قومی، زبانی و جنسیتی است در تعلیموتربیت ما ریشه دارند. جنبهی تکاندهندهی ماجرای تعلیموتربیت در افغانستان این است که تعلیمات مدرن در این کشور توسط افرادی چون محمود طرزی و همراهانش بنیاد نهاده شد. محمود طرزی که با زندگی و تربیت در ترکیه عثمانی، متأسفانه به شدت از فضای تُرکگرایی و «پانترکیسم» حاکم بر آن سامان در سالهای نخست قرن بیستم تأثیر پذیرفته بود، تعلیموتربیت مدرن افغانستان را نیز با مسألهی پشتوزبانی و پشتونگرایی و «پشتونوالی» عجین کرد. از جانب دیگر بهدلیل اینکه این گفتمان با گفتمان قبلی حاکم بر افغانستان همنوایی میکرد، خیلی زود انسجام یافت و هژمونیک شد. محور و نقطهی اتصال گفتمان قبلی بنا شده توسط عبدالرحمن و امثال او و گفتمان جدید واردشده توسط طرزی و همراهانش، «پشتونوالی» بود. پشتونوالی نهتنها عصبیت، دیگرستیزی، غارتگرایی و غیرت قبیلهای را که از زن و کودک، انسانیتزدایی میکند، حول خود جمع میکرد که به دین، مفاهیم دینی و هر امر تازهواردی نیز معنای تازه و سازگار با خود میبخشید. از همینرو، این گفتمان در عین تحولات زیادی که در عرصههای سیاسی، فکری و اجتماعی افغانستان رخ داد همچنان باقی ماند، تداوم یافت و سلطهی خود را حفظ کرد.
در سال 1401 من این سوال را مطرح کردم که:
آیا طالبان، بر فرض گشودن دروازههای مکاتب بر روی همهی افراد واجبالتعلیم، همان راهی را میروند که حاکمان قبلی افغانستان از احمدشاه ابدالی تا داوود خان رفتهاند؟ یا اینان توانستهاند واقعیتهای دنیا مدرن را درک کنند و در نتیجه راهی را میروند که رهانندهی افغانستان از بحرانهای مداوم و پیونددهندهی این کشور با دنیای جدید است؟
پاسخ من به این پرسشها، بدبینانه بود و دلیلش نیز شناختی بود که از خاستگاه گفتمانی گروه طالبان داشتم و دارم. با تکیه بر این شناخت معتقدم که این گروه اگر دروازههای تمامی مراکز تعلیمی و تحصیلی را بر روی همهی متعلمین و محصلین باز کنند، باز هم نهتنها فاجعه کم نمیشود و جهل حاکم به جامعه از بین نمیرود که این فاجعه تشدید میشود و جهل بسیط به جهل مرکب بدل میگردد.
تحصیلکردگان و تعلیمیافتگانی که با فراگیری محتوا و نصاب آمادهشده از سوی طالبان وارد جامعه شوند، نهتنها باورمند به برابری زن و مرد، برابری پشتون و غیرپشتون و دیگرپذیر نخواهند بود که بیش از بیسوادهای این جامعه، دیگرستیز و باورمند به نابرابری خواهند بود.
این شناخت مبتنی بر این فرض است که آینده یا تداوم گذشته است با تکیه بر ظرفیتهایی که فعلیت یافته و مسلط شدهاند و یا تغییر گذشته است با بهرهگیری از امکانهایی که در گذشته بودهاند اما فرصت به فعلیت رسیدن را نیافتهاند.
بنابراین و باتوجه به آنچه گفته شد، تلخکامانه باید بپذیریم که مشکل فعلی تعلیموتربیت کشور ما، تنها بسته بودن دروازههای مراکز تعلیمی و تحصیلی بر روی دختران نیست؛ که مشکل عمیقتر، نصاب و محتوایی است که دیگرستیزی، خشونتورزی، انحصارگرایی، برتریجویی قومی، جنسیتی، زبانی و مذهبی را بازتولید و تشدید میکند. از اینرو لازم است که دغدغهمندان این عرصه، افزون بر مسألهی بازکردن دروازهها، نصاب و محتوای رهاییبخش را نیز مورد توجه قرار دهند و برای تحقق آن نیز چارهای بیاندیشند.
اکنون که سه سال و یک روز از آغاز این قصۀ تلخ گذشته است، پاسخ بدبینانۀ من در قالب مدارس-مکاتب دینی و یا مدارس محض دینی تحقق عینی یافته است. گروه طالبان در طول این سه سال برای فعالیت دهها هزار مدرسه دینی تنها یا مدرسه-مکتب مجوز صادر کرده و در تعدادی از موارد بودجۀ لازم را تأمین کردهاند.
در مدارس دینی که وضعیت نصاب تعلیمی روشن است. بخش رسمی و غیر رسمی آن، مباحث دینی را با قرائت خاصی که در مراکز نصابسازی دیوبند آماده شده است تدریس میکنند. در مدرسه-مکتبها نیز دو نوع نصاب رسمی و غیر رسمی حاکم است. نصاب رسمی این مراکز در کنار مضامین دینی، مضامینی مانند ریاضی و کیمیا و فزیک و تعدادی از مضامین عصری دیگر را نیز احتوا میکند؛ اما این مراکز نصاب غیر رسمی دارند که مانند مدارس دینی محض، دختران را ملزم میکند تا فقط علوم دینی فرا گرفته و از یادگیری سایر علوم مانند ریاضی، فزیک، کیمیا، بیالوژی و ...، که علوم غیر دینی خوانده میشود، اجتناب کنند. در همین مدارس همچنین برای بهحاشیه کشاندن زبان فارسی با محور قرار دادن زبان پشتو یا استفاده حداکثری از زبان عربی، توجه خاص صورت میگیرد.
دکتور علی راستین