نوگرایی در افغانستان، همچون مهمانی ناخواندهای است که هر بار درب خانه را میکوبد اما صاحبخانه با حالتی متحیر، گیج، و گاهی با چوب و چماق به استقبالش میرود! تلاش برای مدرنسازی در این سرزمین، سابقهای طولانی دارد، اما به نظر میرسد که نوگرایی و افغانستان همانند دو آهنربا با قطبهای مشابه، دائم در حال دفع یکدیگرند.
اگر از دریچهی عقلانیت ارتباطی هابرماسی به ماجرا بنگریم، مشکل روشن است: برای مدرن شدن، باید گفتمان داشت؛ یعنی باید نشست، حرف زد، تفاهم کرد، و در نهایت، تصمیمی گرفت که همه از آن راضی باشند. اما در افغانستان، گفتمان بیشتر به یک مسابقهی فریادزنی شباهت دارد که در آن هر کس سعی میکند صدای خود را از دیگری بلندتر کند و در نهایت، آنکه مشت محکمتری دارد، پیروز میدان خواهد بود.
مشکل دیگر این است که در این دیار، به جای توافق عمومی، معمولاً توافقهای خصوصی در خفا و پشت درهای بسته انجام میشود و نتایج آن همانطور که انتظار میرود، کمتر شباهتی به نوگرایی دارد و بیشتر رنگ و بوی تقسیم غنائم را به خود میگیرد. در چنین شرایطی، عقلانیت ارتباطی عملاً تبدیل به عقلانیت «چه کسی زرنگتر است» شده است!
از سوی دیگر، اگر از منظر عقلانیت استراتژیک به ماجرا نگاه کنیم، نوگرایی در افغانستان عمدتاً چیزی بوده که از بالا تحمیل شده است؛ یعنی یک سری آدمهای بسیار بسیار محترم و فرهیخته از داخل یا خارج کشور تصمیم گرفتهاند که افغانستان مدرن شود، آن هم به روشی که خودشان صلاح میدانند. البته، مردم هم به نوبهی خود این لطف را ارج نهاده و نوگرایی را مثل یک مهمان سمج، یا با نیش و کنایه پذیرفتهاند یا با بیل و کلنگ از خانه بیرون کردهاند.
نتیجهی این برخوردها این شده که نوگرایی، نه در دل مردم جا باز کرده و نه توانسته است قوام پیدا کند. هربار که یک موج نوگرایی به راه افتاده، یا با مقاومت ریشسفیدان قبیلهای روبهرو شده یا به دست قدرتهای خارجی مانند عروسک خیمهشببازی هدایت شده است. این وسط، مردم عادی هم در حالی که چای سبزشان را مینوشند، تماشاگر بازیای بودهاند که در آن همواره بازندهی اصلی خودشان بودهاند.
پس، اگر بپرسید که چرا نوگرایی در افغانستان ناکام مانده، پاسخ ساده است: چون هر بار که نوگرایی در این سرزمین سر بلند کرده، یا توسط چوبداران سنت به زمین کوبیده شده یا توسط مهندسان مدرنیته به صورتی آنچنان بیگانه و تحمیلی عرضه شده که مردم ترجیح دادهاند همان چای و نان خشکشان را بخورند و به روال قدیم ادامه دهند.
شاید راه برونرفت از این وضعیت آن باشد که نوگرایی به جای آنکه همچون یک پدیدهی تحمیلی یا پروژهای مقطعی مطرح شود، به یک حرکت درونی و تدریجی بدل گردد؛ یعنی مردم خودشان احساس کنند که بهتر است کمی تغییر کنند و این تغییر از درون فرهنگ بومی بجوشد، نه از پروژه سازی کارشناسان خارجی و تاملات نابهنگام نخبگان وطنی.
در غیر این صورت، نوگرایی همچنان همان مهمانی خواهد بود که هر بار درب را میزند، اما یا کسی در را باز نمیکند، یا اگر باز کند، به قصد بدرقهی سریع آن خواهد
علی نظری