درآمد
نزاع طالب و مردم در بدخشان این روزها تتر بسیاری از خبرگزاریهاست. چنان که نزاع کوچینماها با مردم در بهسود، سرفصل برخی از رسانههای خبری است.
طالبان، پیشتر بهعنوان یک گروه سیاسی-مذهبی و اکنون بهحیث حاکمان یک کشور، که تعدادی از رهبرانش تجربه یک دور دولتداری را در کارنامه خود دارند، بهطور قطع برخی از چالشها و فرصتهای این عرصه را میدانند. احتمالا با تکیه بر همین تجربه است که آنان عدمرسمیت جهانی را یک چالش اساسی میدانند و برای بهرسمیتشناختهشدنشان از سوی سایر کشورها و سازمانهای بین المللی از هیچ تلاشی فروگزار نمیکنند. آنان در این زمینه نهتنها پس از تصرف قدرت در کابل، که خیلی پیشتر، تلاشهای جدی را بهگونهای مستقیم و یا با واسطهی بعضی از حامیان خویش شروع کرده بودند. تأسیس دفتر قطر و سفرهای متعدد برخی از مقامات بلندپایهی آنان به چندین کشور، گوشهای از این ماجراست.
بدون تردید این تلاشها موثر بود و بخشی از زمینهی رسیدن آنان به ارگ کابل را نیز فراهم کرد؛ چنانکه در مقابل، منجر به تضعیف دولت قبلی افغانستان و نهایتا سقوط آن شد. اما چالش مهمتر و بنیادینتری که طالبان یا از فهم آن ناتوان هستند و یا راهحلی برای آن ندارند، قهر مردم افغانستان بهخصوص قهر نخبگان این کشور با طالبان و امارت آنان است. برای درستی این ادعا کافی است مروری داشته باشیم به چند رویداد و شاهد ریزودرشت چهار ماه اول پس از حضور دوباره طالبان به قدرت در افغانستان که با سقوط کابل شروع شد.
شواهد قهر مردم با طالبان
1. هجوم انبوه مردم افغانستان و از ولایتهای مختلف به میدانهوایی/فرودگاه کابل، اداره پاسپورت و مرزها؛
ممکن است این هجوم از منظرهای مختلفی تحلیل و بررسی شود. ممکن است دلایل متعدد و متفاوتی برایش برشمرده شود؛ اما بدون شک یکی از منظرها و یکی از دلایل، همانی است که اکنون این قلم از آن منظر به این رویداد مینگرد و آن دلیل را آشکار میسازد: پشت کردن مردم به طالبان!
تعداد زیادی از کسانی که در آن روزها به فرودگاه کابل هجوم آوردند و در کل به اداره پاسپورت و مرزهای کشورهای همسایه هجوم میآوردند تا از افغانستان بهعنوان قلمرو امارت طالبان خارج شوند و فرار کنند، توده و عامه مردم و یا نخبگان غیرسیاسی بودند که برای بعد از فرار و خارجشدن خود نیز چشمانداز روشن و برنامهی مشخص نداشتند. از سوی دیگر، آن همه جمعیت را، غیر از قهر با حاکمان جدید و پشتکردن به این حاکمان، عامل مشخص دیگری به بیرون سوق نمیداد. اگر غیر این بود، باید پیش از زمان طالبان نیز همین جمعیت با همین وسعت و گستردگی رو به فرار میبودند.
بگذریم از این که همین چند روز پیش یک جوان، برای دور ماندن از طالبان و فضای طالبانی افغانستان خود را آتش زد و زنده زنده سوخت.
2. کاهش حضور مردم، بهخصوص زنان و جوانان، در فضاهای عمومی؛
افرادی که سالهای پیش در چنین روزهایی در فضاهای عمومی شهرهای افغانستان بودهاند و این روزها نیز در این فضاها، رفتوآمد دارند، متوجه این تغییر بسیار اساسی و جدی میشوند که این روزها، در مقایسه با روزهای مشابه در سالهای قبل، جمعیت بسیار کمتری در فضاهای عمومی حضور و تردد دارند. در این میان، اما این تغییر در بخش زنان و جوانان بسیار پررنگتر است. نکتهی عمیقتر این است که این کاهش حضور مردم، هر روز بیش از روز پیش پررنگتر و جدیتر میشود.
موارد دیگری نیز وجود دارد که میتوان بهعنوان نشانهها و شواهد قهر مردم با طالبان درنظر گرفت؛ اما اکنون زمینهی بیان آن نیست.
عوامل و دلایل قهر مردم با طالبان
عوامل و دلایل قهر مردم با طالبان متعدد و گوناگون است و ممکن است این عوامل و دلایل، باتوجه به طیفهای مختلف اجتماعی، کم و زیاد و یا کمرنگ و پررنگ شوند؛ اما چند عامل یا دلیلی را که بهنظر میرسد، فراگیرتر از بقیه عوامل و دلایل باشند، در ذیل برمیشماریم.
1. انحصار قدرت؛
بر کسی پوشیده نیست که طالبان با شیوهی تغلب و بااستفاده از زور و جنگ، دولت و قدرت را در دست گرفتهاند. میتوان ادعا کرد که این شیوه در افغانستان، شیوه معمول انتقال قدرت است و پیش از این نیز بارها و بارها رخ داده است.
اما اکنون این نگاه و باورِ درست و همگانی در داخل و بیرون از افغانستان وجود دارد که بقای دولت و قدرت در دست طالبان و دوام امارت اسلامی، نیازمند مشارکت فراگیر و سهیمشدن مردم افغانستان، از اقوام، مذاهب، زنان، مردان و طیفهای مختلف، در این دولت است. دلیل این باور نیز بسیار روشن و واضح است. افزون بر تجربهی تاریخی زوال زودهنگام دولتهای انحصارگر، دلیل دیگر این است که همهی این اقوام، مذاهب، زنان، مردان و طیفهای مختلف بخشی از پیکرهی جامعه افغانستان است و شریک تمامی رنجها و دردهایی که در طول دههها بر این جغرافیا تحمیل شده است. اما تا کنون متأسفانه با نادیدهگرفتن این واقعیت، تمامی قدرت و دولت در اختیار یک طیف خاص، مولویها، و آنهم غالبا از یک کتله قومی خاص، قرار داده شده است و باقی مجموعههای نامبرده بیبهره از دولت و قدرت نگهداشته شدهاند.
2. بیتوجهی به حقوق اساسی افراد و رویههای قانونی؛
بیتوجهی به حقوق اساسی افراد و بیاعتنایی به رویههای قانونی، عامل و دلیل دیگر قهر مردم با طالبان است. این در صورتی است که خداوند در قرآن کریم، «حق حیات»، «حق امنیت»، «حق کرامت»، «حق آزادی»، «حق برابری»، «حق مالکیت» و حقوق دیگری را جزء حقوق اساسی انسان دانسته که هیچکسی نمیتواند آنها را از آدمی، سلب کند و بگیرد. اما متأسفانه، افراد طالبان در طول چند ماه حاکمیتشان، بهتکرار این حقوق افراد را سلب کرده و این نگاه و دستور قرآن کریم را نادیده گرفتهاند.
در همین بستر، مسألهی دیگری که بازهم مورد توجه قرآن کریم است و مورد توجه پیامبر گرامی اسلام و خلفای راشدین بوده است، پایبندی به رویههای قانونی و تعهدات مشخصی است که افراد یک جامعه، از حاکم تا رعیت و از امام تا امت، به آن متعهد میشوند و میپذیرند. این قوانین، در غالب موارد، اموری جدا از قانونیت قرآن و سنت بوده و شامل غیرمسلمانان نیز میشده است. پیماننامههایی را که پیامبر یا خلفای راشدین با جوامع و طوایف مختلف در طول حیاتشان امضا کردند و متعهد شدند، نمونهای از همین پایبندی آن پیشوایان به رویههای قانونی و تعهدات است. اما متأسفانه امارت اسلامی طالبان، تا کنون هیچ رویه و قانون مشخص و معینی را که بتواند ناظر به مسائل و مشکلات کنونی یک جامعهی مشخص بهنام افغانستان باشد، پیشکش و تصویب نکردهاند. در مقابل، تمامی قوانین و نهادهای قانونی قبلی را عملا ملغا دانسته و حذف کردهاند. در عوض آنان در غالب موارد یا به کلیتی بهنام «شریعت» تمسک کردهاند و یا در موارد محدودی، فرمان امیر امارت، مولوی هبت الله را مستمسک عمل خود قرار دادهاند.
3. ناتوانی در تأمین نیازهای اولیه اقتصادی؛
تأمین نیازهای اولیه اقتصادی مردم، جزء اولیترین مسئولیت دولت و حکومت در تمامی نظامهای الهی و بشری بوده و یکی از دلایل عُرفی تشکیل دولتها نیز بوده است. داستان مدیریت اقتصادی حضرت یوسف (ع) که قرآن در چندین آیه به آن میپردازد و سورهای را به آن پیامبر گرامی اختصاص میدهد، اشاره نمادین به همین مسئولیت دولتها و حاکمان است. قرآن با نقل این داستان، ضمن نشاندادن ذکاوت حضرت یوسف (ع) در زمینهی حل مشکلات اقتصادی مردم، این نکته را نیز یادآوری میکند که دولت خوب، دولت مسئول در این زمینه است. اما متأسفانه، طالبان برخلاف این سنت معمول حاکمیتهای الهی و بشری، تأمین نیازهای اقتصادی مردم را به خداوند (جل جلاله) حواله میکنند و به این نکات قرآنی نیز توجه نمیکنند.
4. ایجاد محدودیتهای نامعقول اجتماعی؛
در این زمینه، حتی اگر ما تحول جهان را نادیده گرفته و تمام نگاه خود را به قرآن و سنت اسلامی در عهد پیامبر بدوزیم، باز حُرمت تدریجی شراب، دارای مراتب و درجات بودن امر به معروف و نهی از منکر و موارد دیگری از این دست را نمیتوانیم نادیده بگیریم. این بدان دلیل است که ایجاد محدودیت یکباره و قطعی، نهتنها منجر به منع و بازدارندگی اجتماع از مسیر قبلیاش نمیشود، که زمینهی ستیزجویی و گریز افراد آن جامعه را بیش از پیش فراهم میکند. اما طالبان بیتوجه به این واقعیت، محدودیتهایی وضع کردهاند که نهتنها سبب قهر جامعه از آنان شده که زمینهساز قهر مردم متدین افغانستان با دین نیز میشود. مانند الزام کردن لنگی و عمامه بر کودکان واجب التعلیم.
5. جنگهای چندسالهی طالبان و آسیبدیدن بسیاری از مردم؛
واقعیت تلخی را که نمیتوان نادیده گرفت این است که نهتنها در طول این بیست سال اخیر، بلکه از ظهور طالبان تا حضور دوبارهی آنان بر مسند قدرت، جنگهایی بین آنان و دولتهای قبلی افغانستان و نیروهای خارجی جریان داشته است. نتیجهی این جنگها و خشونتها در موارد بسیار، آسیبدیدن مردم بیگناه و بیطرف بوده است. برای درستی این ادعا، کافی است نگاهی به آمار کشتهها و زخمیهای افراد غیرنظامی و ویرانی خانهها و دیگر اموال و داراییهای مردم در طول همین مدت داشته باشیم.
بنای ما اکنون بر این نیست که طالبان بهگونهی عمدی و هدفمند این افراد را کشته و یا زخمی کرده و این ویرانیها و خرابیها را بهوجود آوردهاند، بلکه در این جهت تابع فهم خود مردم هستیم؛ اما در هر صورت، مردم بهعنوان آسیبدیدههای بیگناه و بیطرف، این حق را دارند که نسبت به طرفهای مختلف درگیری و جنگ، قهر و ناراحت باشند. مردم، بهحیث صاحبان اصلی ملک و مملکت، این حق را دارند که از طرفهای مختلف درگیری بخواهند که ضمن مسئولیتپذیری در قبال این آسیبها، از آنان طلب عفو و بخشش کنند.
نتیجه و جمعبندی سخن
نتیجهی آنچه بهگونهی خلاصه بیان شد این است که مردم بنابر دلایل کاملا منطقی و عوامل کاملا شناختهشده و واقعی، از طالبان قهراند. آنان این قهر خود را با دوری از مواجهه با طالبان و با حضور نیافتن در برنامههای امارت اسلامی و با فرار و خروج از کشور تحت اداره و سیطرهی آنان نشان میدهند. اما این، پایان ماجرا نیست. قهر مردم اگر دوام کند و به مرز ناامیدی کامل برسد، به غضبی بدل میشود که مردم را علیه طالبان میشوراند. یا حداقل گروهها و جریانهای مخالف طالبان را، بهگونهی مادی و معنوی، تقویت میکند و نیرو میبخشد. از سوی دیگر، اگر امارت بتواند باتوجه به عوامل پیشگفته و حل آنها، زمینهی آشتی مردم با خود را فراهم کند، این امکان را بهوجود میآورد که مردم افغانستان در قِبال آنان گونهی دیگر بنگرد و سایر کشورها و سازمانهای بینالمللی نیز سیاستهای خود را مورد بازبینی قرار دهد.
براین اساس است که من مدعی هستم «چالش بنیادین فراروی امارت اسلامی طالبان، قهر مردم با طالبان است»؛ و بر امارت اسلامی طالبان است که تمام همت خود را برای حل این چالش بهخرج دهند و متوجه این نکته باشند که اگر این چالش حل نشود، دوام دولتشان با تردید و تزلزل روبهرو میشود.
دوکتور علی راستین