فارسی
|
English
|
لوگوی همدلی مردم افغانستان

حزب همدلی مردم افغانستان

The People Of Afghanistan's Empathy Party

مقاله: شعر زیبا بهاری

شعر زیبا بهاری

1404/01/09
شعر زیبا بهاری

برف آب شد به قله، زمستان بهار شد

قندیل‌ها، که یخ زده بود، آبشار شد

پامیر، عقده‌های دلش در گسستن است

آن عقده‌ها که باز شده، چشمه‌سار شد

"جامی" به دست، شهر هرات آمده به بلخ

هنگامه‌های میله‌ای سرخ مزار شد

میل شمال کرده "شمامه" ز بامیان

صوری دمیده، "غلغله‌ها" در تخار شد

بت‌خانه‌های تازه‌ی فرخار محشرند

قامت کشیده شعله، دلم لاله‌زار شد

تهمینه، گل زده است به گیسو بهار را

رستم به جستجوی سمنگان سوار شد

بادام‌های کوهی "نیلی" جوانه زد

کم‌کم شبیه چشم قشنگ نگار شد

گل‌های سرخ پیرهن یار جان گرفت

باغی پر از انار شد و قندهار شد

چون دختری ز شهر بدخشان رسید سبز

لبخند زد بهار و غزل شاهکار شد

نوروز جرعه‌ای است جهان را ز جام بلخ

جامی که "جم" گرفت و جهان شهریار شد

زرتشت شاد از اینکه خدا داده پاسخش

امروز این تماس به او برقرار شد

آمد فرشته‌ای که اوستا به دست بود

بسیار شد فرشته... هزاران هزار شد

خورشید راه خانه‌ی زرتشت را گرفت

شب از ستاره، پنجره‌ها "بیروبار" شد

نوروز روز جشن حضور فرشته‌هاست

روزی که وحی آمد و بلخ عهده‌دار شد

پندار کرد نیک و کردار نیز نیک

گفتار هم به سبک اوستا عیار شد

خورشید را گرفت به دست و بلند برد

آن قدرتا که خط جهان زرنگار شد

یک روز هم فرشته‌ای در برکه‌ای نشست

بالش برای ما سند اقتدار شد

رقصید جبریل که مولا شده علی

در خاک هم خلافت او اختیار شد

اشراق و کشف، شعر و شهود و مکاشفه

در دسترس چو دانه‌ای سرخ انار شد

تا ساقه کاشت، غنچه‌ای "ادهم" شکفت از آن

"حاتم" شد و "شقیق" و خداوندگار شد

منظور مولوی است، خداوندگار بلخ

اشراق تا رسید به او، انفجار شد

خورشید زد به ماه، خودش را تباه کرد

دیوان شمس باعث این انتحار شد

نَی را گرفت بر لب و خود را چنان نواخت

ترسید جبریل که انسان چه کار شد؟!

سروی که کاشت، سبز به شکل شهید رست

سیبش "ابوشکور" و "ابوزید" بار شد

بنیان‌گذار مکتب بلخ است در جهان

تاریخ را به سبک نو آموزگار شد

در کوچه‌ها چقدر "دقیقی" و "رابعه"

"وطواط"، "ابوالموید" بلخی قطار شد

اینگونه بود بلخ که "امّ البلاد" گشت

اینگونه بود بلخ که نقش حجار شد

نوروز فصل جوشش شعر و شکوه خاک

از بلخ چار سوی جهان رهسپار شد

در غزنه رفت، شکل سنایی بهار داد

شهر هرات، خواجه یارو دیار شد

شیراز رفت، حافظ و سعدی پدید گشت

تبریز رفت، شمس از او یادگار شد

در بحر هند موج غزل آفرید، ناب

بیدل به موج زد که برآمد، بحار شد

کاشان نشست بر لب جوی و ترانه خواند

سهراب شد، به سادگی خود دچار شد

این هفت میوه بود که از بلخ چیده‌ام

ابعاد این بهار کمک آشکار شد

جامم هزار ساله شده، جرعه‌ای بریز

شاید، اگر نه "جم"، بتوان "نوبهار" شد

یا "نوبهار" نه، به دل شمس خانه کرد

چرخی زد و به دامن او رستگار شد

گفتند: مان بهار ز یک گل نمی‌شود

اما ببین چگونه ز یک گل بهار شد:

در دشت‌های بلخ فقط یک "شهید" بود

یک گل، که بال‌بال زد و بی‌شمار شد

نوروز این غزال همیشه گریزپا

تا در غزل دوید، چه آسان شکار شد

آسان بلند گشت ز جا بیرق "سخی"

شاید بهار در وطنم ماندگار شد!

قنبرعلی تابش

برچسب ها