وقتی بنا باشد در بارۀ شروع نوگرایی در افغانستان سخن بگوییم، خواسته و ناخواسته ذهنها تصویری از امان الله خان، ملکه ثریا و خانوادۀ طرزی را با لباسهای غربی و فرنگی پیشکش میکند. آنان با پوشیدن همین لباسها و البته تأسیس چند باب مکتب برای تحصیل محدودی از پسران و دختران، در کنار دهها تقابل سنتی و دیرپا، زمینهساز تقابل نو و کهنه، تجدد و سنت و مکتب و مدرسه در این کشور شدند.
این تقابل بر خلاف تقابلهای قبلی که بین کلانگروههای اجتماعی جریان داشت و قومی در برابر قوم، یا متعلقین به مذهبی در برابر گروه متعلق به مذهب دیگر قرار میگرفت، زمینۀ تقابل افراد را فراهم کرد. بهگونهای که در درون یک خانواده پسری را در برابر پدر و دختری را در برابر مادر قرار داد.
پس از امان الله و طرزیها، مدعیان نوگرایی چند بار دیگر به صورت گسسته و شکسته میداندار قدرت و سیاست در افغانستان شده و تلاش کردند با هر ابزاری و شیوهای افغانستان را با تصوری که از دنیای جدید داشتند، آشتی دهند.
اما هرکدام از این تلاشها نهتنها موفق نبوده و جامعه و ذهن انسان افغانستانی را نو و مدرن نتوانسته است، بلکه زمینهساز تعمیق و توسعۀ کهنهگرایی شده است. شاهد این مدعا، به قدرت رسیدن حبیب الله کلکانی و نادر خان بعد از امان الله، دولت اسلامی مجاهدین بعد از دولت دموکراتیک خلق و امارت دوم طالبان بعد از جمهوری اسلامی کرزی و غنی است.
اگر به فرمانها و دستورالعملهای اجرایی حبیب الله کلکانی، دولت اسلامی مجاهدین و امارت دوم طالبان نگاهی انداخته شود، کاملا مشخص است که خط کهنهگرایی حرکت به سمت عمق دارد. بهعنوان نمونه دولت اسلامی مجاهدین هرگز بهصورت رسمی مانع تحصیل دختران نشد و تلاش نکرد مکتب و دانشگاه را به مدرسه بدل کند؛ اما طالبان هم بهطور رسمی مانع تحصیل دختران شدند و هم در تلاش برای مدرسهسازی دانشگاه و مکتب هستند.
این شکستهای پیهم نوگرایان و تغییرات منفی بهوجود آمده بدون شک دلایل مختلف داخلی و خارجی در سطوح گوناگون سیاست، فرهنگ، اقتصاد و اجتماع دارد؛ اما عاملی که کمتر مورد توجه قرار گرفته و این قلم تلاش میکند به آن عامل بپردازد، «بیعُمقی علمی و بیعرضهگی عملی مدعیان نوگرایی» است.
بیعمقی علمی
نوگرایان (مدرنیستها) وطنی در حالی از نوگرایی و نوسازی جامعه سخن میگویند که از عوامل، ابعاد و آثار نو بودن و نو شدن تصویر و تصور روشنی ندارند. آنان شعار برابری زن و مرد، آزادی، حقوق بشر و ... را سر میدهند و هشتم مارچ و مانند آن را تجلیل میکنند، در صورتی که مبانی جهانشناختی، معرفتشناختی و ارزششناختی این برابری و آزادی و حقخواهی برای بشر به گوش شان نیز نرسیده است.
برخی از آنان اگر تصویر نیمه و ناقص از این مفاهیم داشته باشند، توان توصیف و تبیین این پدیدهها را بهگونهای که برای تودۀ جامعۀ سنتی افغانستان و حتی همراهان خود آنان قابل فهم و قبول باشد و فرهنگ عمومی را در معرض تغییر و تحول قرار دهد، ندارند.
همین بیعمقی علمی، نوگرایان وطنی را از امان الله و ثریا تا غنی و رولا به سمت ظاهرگرایی سوق میدهد و سبب میشود که به قول اقبال لاهوری، پیشرفت و ترقی را محصول «چنگ و رباب» و «دختران بیحجاب» دانسته و از جامعه متوقع باشند که با همین تظاهرات نوگرایانه همراه شده و دست از تمامی سنتهای طویل و عریض و عمیق خویش بردارند.
بیعرضهگی عملی
مدعیان نوگرایی در کنار بیعمقی علمی، دچار بیعرضهگی عملی هستند. این بیعرضهگی عملی که ممکن است محصول «خرد ابزاری» آنان باشد، سبب میشود که در تنگناها تاب مقاومت نداشته باشند و با اندک تشر و تکانهای میدان را خالی کرده و راه گریز در پیش گیرند. چنانکه امان الله در برابر کمتر از یکصد عسکر حبیب الله کلکانی نتوانست مقاومت کند و اشرف غنی نیز با همۀ ادعا و مدعا و داد و فریاد میدان را به چند موترسایکل سوار باخت و با پای برهنه از ارگ به ازبکستان گوریخت. این برخلاف وضعیت آنانی است که «خرد معطوف به ارزش» دارند و حاضرند در سختترین شرایط و با هزینه کردن تمامی دارایی خویش از مال تا جان و خانمان، مقاومت کنند و میدان را مفت به حریف واگذار ننمایند.
بنابراین در کنار دهها عامل، ناتوانی عملی و نفهمی علمی مدعیان نوگرایی یکی از عوامل اساسی تداوم و تعمیق کهنهگرایی در افغانستان است که اگر این ناتوانی و نفهمی به توان و فهم بدل نشود و از مظاهر جهان نو به محتوای آن نرسد، نوگرایان نباید انتظار نو شدن و نواندیشیدن جامعۀ افغانستان را داشته باشند.
دکتر علی راستین