در دل خاموش کوههای افغانستان، که هزاران قصهی تلخ و شیرین را در حافظهی سنگی خود پنهان دارند، این روزها صدای اشک و آوارگی دوباره بلند است. مهاجرانی که از ناچاری و فشار بازمیگردند، نه به آغوش وطن، بلکه به سینهی سخت و بیرحم واقعیتی تلخ قدم میگذارند؛ وطنی که زیر سلطهی طالبان دیگر پناهگاه نیست، قفس است.
زنانی که امید داشتند بازگشت شان به سرزمین مادری، بوی خاک و نان تازه بدهد، اکنون در کوچههای فراموششدهی کابل، هرات، قندهاروغیره، با چادریهای سیاه و نگاههایی بیفروغ، در پی سایهای از امنیت و انسانیت میگردند. طالبان، با قانونی که تنها به بند میکشد و خاموشی میخواهد، زن افغان را نه چون انسان، که چون سایهای در حاشیهی دیوار میبیند وبه گونه ای گروهی روانه ی زندان می کند. مکاتب بستهاند، بیمارستانهای زنانه وجودندارد و صدای خندهی دختران در حنجرهی زمان خفه شده است. آنها که روزی در اردوگاههای کشورهای منطقه وجهان به امید بازگشت روزهای بهتر زنده بودند، امروز در وطن خود غریبتر از همیشهاند.
از سوی دیگر، دهنشینانی که نسلها در دامن زمین زندگی کاشته بودند، اکنون دراثررفتار ظالمانه ی کوچیها، بیپناه شدهاند. چرا که کوچی، نه از سر نیاز، که با تکیه بر قدرت، با حمایت تلویحی یا آشکارگروه حاکم، از چراگاه به خانه، و از خانه به روستا هجومی بیامان برده اند. دهقان پیر، به خانهی اجدادیاش با حسرت مینگرد؛ نه زمینی مانده برای کشت، نه سایبانی برای فرزندان. صدای چوپان، که روزی نوای صبحگاهی روستا بود، امروز به فریادی از نابرابری بدل شده است.
این، قصهی سرزمینیست که فرزندانش میان دو غربت گرفتار آمدهاند: غربت آوارگی در سرزمینهای بیگانه، و غربت بیهویتی در وطنِ زیر سایهی افراط. و این وطن، با همهی زیباییِ باخاموشی کوهها و دشتها، امروز از درون، زخمی است. زخمی از خشونت، از تبعیض، و از فراموشیِ انسان.
حزب همدلی مردم افغانستان، ضمن تقبیح این رفتار خشونت بار وزن ستیزانه باوردارد هنوز در دل این تاریکی، نجوایی هست، صدایی که میگوید: وطن را اگرچه غبار گرفته، اما در دل خاک هنوز بذر امید زنده است. و این امید، روزی، دوباره خواهد رویید، اگر نه با صدا، دستکم با نگاه زن افغان، که هنوز ایستاده است، حتی اگرچه از پس پرده. به امید تحقق فردای شکوهمند برای وطن.
۱۴۰۴/۵/۱۴